پارت چهل و ششم :

فصل 23
مینا و فرامرز قدم‌‌زنان از ابتدای کوچه تا انتها می‌‌رفتند و خاطرات دوران جوانی‌‌اشان را تجدید می‌‌کردند. اواسط راه، فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ دوست دارم یه بار دیگه اون روزا برگرده و ‌‌این‌‌بار...
نگاه مرددی به مینا که به خوبی منظورش را متوجه شده بود انداخت و ادامه‌‌ی حرفش را خورد. مینا مانند دختران جوانی که مورد خواستگاری از جانب خود خواستگار واقع می‌‌شونØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ممنون واقعاجالب ❤

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️